بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خاص تو با کسی
کس نیست در این گوشه فراموشتر از من میخواستم، تجلی واژه های بی پایان باشم آرام صبور مهربان... نه برای تو، نه برای شما برای خاطر خوب بودن! برای آبروی خیس دعا، برای شب های بی خوابی، نمی دانستم نماد می شوم، نماد آرامش، صبوری، مهربانی... نمی دانستم نقاب تلخ لبخند می شوم و از حقیقتم تنها یک سایه می ماند، که گویی توهم است! گاهی گمان نمی کنی ومیشود گاهی نمیشود که نمیشود گاهی هزاردوره دعا بی اجابت است گاهی ناگفته قرعه بنام تومیشود گاهی گدای گدایی وبخت نیست گاهی تمام شهرگدای تومیشود... پ.ن۱: من حتی با دیدن سنگفرشهای رنگ و رو رفته، اتوبوسهای درب و داغان، هوای خوب، هوای بد.. حتی با شنیدن، دیدن، راه رفتن، حتی با "همه چیز" دلواپس میشوم! ببین، این یاد، چه ماهرانه، تمام لحظه های مرا شرطی کرده است.. پ.ن۲: میخواستم یکی از خط خطی های خودمو بذارم، اما این شعر بیشتر شرح حالم بود.
وقتی میخواستم دونه ی آخر بافتنی رو گره بزنم، یه هدیه برام رسید، قشنگترین بافتنیه زندگیم، ظاهرش از اونی که روز و شب بافته بودم قشنگ تر بود. موندم تو یه برزخ، که به "زحمت و وقتی که گذاشتم" وفا کنم یا به "هدیه ی بی وقت، که یه عمر حسرتشو میخوردم..." رفتار من عادی است اما این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی کمتر گاهی برای یادبود لحظهای کوچک گاهی نگاهم در تمام روز اما پ.ن: شعر (رفتار من عادی است) نوشته قیصر امین پور پ.ن: عشق و خیانت سریعتر از من میدویدند، گمان میکردم از من جا مانده اند، اما همان جا، پشت یک نفس تازه کردن ابلهانه، در کمین بودند... پ.ن: ما همه مثل همیم، فقط به شکلهای متفاوتی حقیقتهای تلخمان را بروز میدهیم. نماد تکیه گاه من، دگر جز این سراب نیست به هر طرف که سو کنم، جز این نمای ناب نیست تو میروی و میروی، تمام من همین شده برای دیدنت دگر، امید من به خواب نیست چه خالی است جای تو، در این بلند آرزو ببین خمیده قامتم، که از تو یک جواب نیست بهار آمده ولی، شکنجه است برای من که ساقی فلک تو را، خیال یک شراب نیست تمام این بهانه ها، تقاص دوری تو است بیا به جان پاک تو، که حق من عذاب نیست نگاه من بسوی تو، ترانه ام برای تو سلامت و بقای تو، جز این مرا خیال نیست پ.ن: تحفه ایست که باز نخواهد شد، میدانم، و هرگز تو را خوشنود نخواهد ساخت، کاش میدانستی از این بودن نابود شده ی تو چه دلگیرم.... من امشب برای تسلی خودم سرودم. پ.ن: لبخندهای گس و بی روحت هیچ وقت، این خلا را پر نمیکند....هیچوقت! هیچ میدانی چرا چون موج (شفیعی کدکنی) پ.ن: دکتر علی شریعتی: و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند... پ.ن: هر روز در گذر جو، آرمانهایمان را سر میبریم و چه تلخ... چه تلخ، که به این مفتخریم... پ.ن:عجب فاجعه ی انکار ناپذیری، دلم برایت تنگ شده! پ.ن: نه! من کوچک و بزرگ نمیشوم این تو هستی که گاه نزدیک میشوی و گاه دور.. ...`شازده کوچولو رو سبزه ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه کن. آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد. روباه گفت: -سلام. شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام. صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب... شازده کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: -یک روباهم من. شازده کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته... روباه گفت: -نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر. شازده کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می خواهم. اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی؟ شازده کوچولو گفت: -پی آدمها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟ شازده کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است. -ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو. شازده کوچولو گفت: -کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید. شازده کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست. روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره ی دیگر است؟ -آره. -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ -نه. -محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟ -نه. روباه آه کشان گفت: -همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همه ی مرغها عین همند همه ی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می خواهد منو اهلی کن! شازده کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم. روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می تواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن! شازده کوچولو پرسید: -راهش چیست؟ روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می گیری این جوری میان علفها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تاکام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سؤِتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی. فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد. روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد. شازده کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟ روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه ها بَرّه کشانِ من است: برای خودم گردشکنان می روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم. شازده کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت: -همین طور است. شازده کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می شود! روباه گفت: -همین طور است. -پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته. روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنی با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم. شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی شود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست شبپره بشوند) ، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاری ها یا خودنمایی ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون او گلِ من است. و برگشت پیش روباه. گفت: -خدانگهدار! روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند. شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند. -ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای. شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام. روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی... شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.__ پ.ن: قسمتی از کتاب شازده کوچولو نوشته ی آنتوان دوسنت اگزوپری پ.ن: دیروز استاد عزیزمو بعد از مدتها توی راهروی دانشکده دیدم. بعضی روزا، اول کلاس قسمتهایی از کتاب شازده کوچولو رو میخوند. پ.ن: هزاران دقیقه را از دست میدهیم و فقط برای گرامی داشتن یک دقیقه شبی را جشن میگیریم، ما آدمیان همیشه در تضاد بوده ایم! من از تبار ناشناس آدمیزادم سیب نخورده.!! بر زمین کهنه افتادم! او خورده سیب سرخ حوا را.. نمیدانم تاوان نافرمانیش را من چرا دادم؟ با جرم بی جرمی.. ریاضت میکشم اینجا آمد به پیش چشم خونم، جد و آبادم! حالا گرفتم سیب خوردم، خون نخوردم که! بس کن خدایا........ مزه اش هم رفته از یادم! وقتی که با زور آمدم زندانی جبرم! فرقی ندارد، من اسیرم یا که آزادم بیچاره بر شیطان هزاران سال عبادت کرد با یک خطا اخراج؟!... ای فریاد و بیدادم! من سنگ شیطان را چرا بر سینه میکوبم؟! لعنت به شیطان.. فتنه بر حوا و بر آدم...! پ.ن: شاعرش آقایی با اسم مستعار عرفانه.
پ.ن: آری، این چنین است رسم مرداب، کمی که بایستی، غرق میشوی... و تو مردابی عشق نگاه کن! که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن! تمام هستیم خراب میشود شراره ای مرا کام میکشد مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه کن! تمام آسمان من پر از شهاب میشود نگاه کن! من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم.... پ.ن: سروسامان جهان بی سروسامان شده است سروسامان بده این بی سرو سامانی را پ.ن: شاید سخت ترین دوراهی این باشد که مجبور شوی بین شعارهای آرمانیه دلنشین و زندگی واقعی یکی را برگزینی و بدانی... که با هر انتخاب تو دلی میمیرد! 
![]()

![]()
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
- از تو چه پنهان -
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
گاهی شدیدا بیشتر هستم، حتی اگر میشد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر میپرستم
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است ...
![]()
![]()
درگریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
- زان که بر این پرده ی تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه میخواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!
![]()

![]()

![]()

![]()
| Design By : Pichak |

