تبليغاتX
غزلهای آبی
غزلهای آبی

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خاص تو با کسی












 

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است

کسي سر برنيارد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند

که ره تاريک و لغزان است

و گر دست محبت سوي کسي يازي

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاين است، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديک؟

مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چرکين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آي...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تي پا خوردۀ رنجور

منم، دشنام پست آفرينش، نغمۀ ناجور

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه مي گويي گه بي گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود،پنهان است

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين

درختان، اسکلت هاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبارآلوده، مهر و ماه،  

   زمستان است

 

 

پ.ن: این شعر از مهدی اخوان که چند مصرعش حذف شده....

پ.ن: هفته ی پیش رفتم غسالخونه... تا با حال انسان رها ندیده بودم! انسان رهایی که می شورن و دورش پارچه ی سفید می کشن... چه آرامشی بود...

پ.ن: فورجه ی امتحانا شروع شده...

پ.ن: امروز آش نذری هم زدم! چند دور کوتاه به همراه اشک... همون حسی بود که میخواستم...

پ.ن: ؟!؟

 

 

نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 22:56 توسط فرزانه| |

 

 

 

ابر خاكستری بی باران پوشانده


آسمان را یكسر


ابر خاكستری بی باران دلگیر است


و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس

سخت دلگیرتر است


ابر خاكستری بی باران


راه بر مرغ نگاهم بسته


وای ، باران


باران ؛


شیشه ی پنجره را باران شست...


آسمان سربی رنگ


من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ


می پرد مرغ نگاهم تا دور


وای ، باران


باران ؛


پر مرغان نگاهم را شست


خواب رؤیای فراموشیهاست


خواب را دریابم


كه در آن دولت خاموشیهاست


من شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم


و ندایی كه به من می گوید :


"گر چه شب تاریك است


دل قوی دار ، سحر نزدیك است "


دل من در دل شب


خواب پروانه شدن می بیند

 

 

پ.ن: این شعر از حمید مصدق که من بعضی از ابیاتشو حذف کردم!

پ.ن: امروز هم به خودم مرخصی دادمو دانشگاه نرفتم کی به کیه؟

پ.ن: چند روز پیش با یه دوست خوب حرف میزدم ... چی بیشتر از حرف زدن با یه دوست خوب ارزش داره؟

پ.ن: چند شبه دارم سعی میکنم خوابیدن و به خودم آموزش بدم! برای من هیچ کاری سختتر از خوابیدن نیست!

پ.ن: راستی چرا من این حرفا رو به شماها میزنم؟!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 10:22 توسط فرزانه| |

 

 

اینجا همه هر لحظه می پرسند:

-  "حالت چطور است؟!"

اما کسی یک بار

 از من نپرسید:

- "بالت........

 

 

این روزها تعبیر پارادوکس زمان است:

برف گرم

باران سرد

صدا خاموش

دوست دورست...

این روزها

آتش مرا یخ میزند

نگاه به آتشم می کشد

چتر مرا خیس میکند

این شبها

خواب من بیدار است

بیدار من خواب

لحظه ها سال و سالها لحظه اند

این حوالی

همه هستند و هیچ کس نیست...

 

 

پ.ن: اول روز دانشجو رو به همه ی دانشجوها تسلیت میگم.

پ.ن: امروز حوصله ی دانشگاه و نداشتم نرفتم ...

پ.ن: قسمت اول این پست از قیصر امین پور/ قسمت دوم پس زده ی احوال این روزای خودمه!

پ.ن: دلم نمیاد اینجارو ترک کنم ... نگاهم به تاریکی خو گرفته، ظرفیت ترکشو نداره.

پ.ن: هوارو دارین ؟ هم عاشق این هوام هم ازش بدم میاد!

پ.ن: اگه خدا بخواد داریم به کار تحقیقی دانشجویی جدید شروع میکنیم و من بخاطرش خیلی خوشحالم.

پ.ن: یه کشف جدید: آدما خیلی دیر خودشونو میشناسن! شایدم اصلا نشناسن...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 11:21 توسط فرزانه| |

 

 

از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست؟

دست

آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی که به هم پیوسته است !

به یقین ، هر که به هر جای ، درآید از پای

دست هایش بسته است !

دست در دست کسی ، یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی ، یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست !

لحظه ای چند که از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ،

نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست !

دست ، گنجینه ی مهر و هنر است :

خواه بر پرده ی ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره ی نقش ،

خواه بر دنده ی چرخ ،

خواه بر دسته ی داس ،

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

 

پ.ن: عیدتون پیشاپیش مبارک!

پ.ن: این یکی از اشعار فریدون مشیریه که البته خودتون حتما تا حالا شنیدین...

پ.ن: علت عوض کردن قالبم یجور فرار از یکنواختی بود، همین!

پ.ن : امتحانات میانترم دانشگاه از همین هفته شروع میشه! فکر میکردم این مسخره بازیا فقط برای مدرسست!

پ.ن : ازتون بخاطر آپهای سردرگمم عذر می خوام. راستی چرا همیشه آش رشته؟ مگه آش شلقلمکار چشه؟؟؟!!! 

پ.ن: گاهی وسوسه میشم در اینجارو تخته کنم! شاید باید یه جای دیگه یه جور دیگه کمی دور از ذلت اقتضا بنویسم ...

 

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 17:29 توسط فرزانه| |

 

 

ديروز: باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. .

 واما

امروز :باز باران بي ترانه باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر

 مرد تنها ,مي چکد

بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه

 ي تنهايي افتاده نمي

دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟ نمي فهمم, چرا

 مردم نمي فهمند که ان

 کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟؟

Image and video hosting by TinyPic

 

پ.ن: فقط میگم این متن جالب بیان دنیای امروزه نه نظر شخصی من

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 10:33 توسط فرزانه| |

 

 

گلدسته ات


كهكشانى است


كه سياهى شهر را تكذيب مى كند


پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:


كاشى هاى ايوانت


و اين سؤال هميشه


كه چگونه مى توان آسمانها را


در مربعى كوچك خلاصه كرد.


و پنجره فولاد


التماسهاى گره خورده


و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

 

 

 

پ.ن: دوستان نمیدونم چی شد که قسمت شد با چندتا از دوستان برم مشهد... امروز مسافرم!

پ.ن: دعا که یادم نمیره اما شما هم خوبی بدی دیدین حلال کنین.

پ.ن: در ضمن به یاد همه ی برو بچه هایی که آخرین بار باهاشون رفتم مشهد هستم.

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:47 توسط فرزانه| |

 

 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغات را 
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم
 


احمد رضا احمدی

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 11:56 توسط فرزانه| |

 

گاهی وقتی آخر نامیدی هستی یه هدیه از طرف خدا می رسه...

یه هدیه که تورو بخاطر نامیدیت شرمنده میکنه!

راستش وقتی رتبه ها اومد فکر نمی کردم رشته ی دلخواهم توی بهترین دانشگاه قبول بشم... وقتی مشخصاتمو توی سایت سنجش وارد می کردم انتظار هر جواب ناخوشایندیو داشتم... و باید اعتراف کنم برای چند لحظه شوکه شدم! ....مدیریت و برنامه ریزی آموزشی روزانه ی علامه طباطبائی...

برای من انتخابی بهتر از این رشته وجود نداشت... کنکور برای من ۲۸۰ تا تست سخت نبود... تست زندگی بود ، تست نباختن....درگیر نشدن به بچگانه ترین بازیهایی که خیلیها تو کلاس خودمون درگیرش شدن... تست نامید نشدن، امتحان اراده... ولی خب من خیلی جاها درصد خوبی نزدم و حالا میدونم این قبولی نتیجه ی لطف اونیه که اون بالاست و گر نه تلاش من در این حد نبود...

خدایا مثله همیشه .... ممنون! 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 12:5 توسط فرزانه| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت



www.irLearn.com