باز هم دلتنگی

 

 

يک لحظه دلم براي بيقراري هايت تنگ شد ..

نگاهت را دوباره در ذهنم مرور کردم ...

دوباره آرام شدم ...

دوباره جان گرفتم ...

و دوباره عاشق شدم....

ولي...

باز دلتنگم....

 

 

 
 
از آسمان

تا زمین

راهی نیست!

اگر...

تو ماه شب باشی

و من برکه ی کوچک آب!

 

چرا؟؟؟

 

 

 

 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم



باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه



سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم



و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت ؟