و تو مردابي عشق...



چقدر عجيب است

روييدن دانه اي كه گمان مي كردي عقيم است...

-----

آنقدر به آرزوي جوانه زدنت زُل زده بودم

كه اُميد هم از رو رفته بود

-----

روز موعود بلاخره مي رسد،

اين را هميشه مي دانستم

گاهي خودم را به ندانستن مي زدم

اما مي دانستم

كه باز جوان ميشم، و همان جا بود كه قصه زليخا را باور كردم

اين معجزه ي يوسف نبود كه كهولت را از زليخا تكاند

اين تو بودي عشق...

-----

اين را تنها كسي كه جوان شده است مي فهمد

اين را زليخا كه يك عمر پير و

و يك روزه جوان شد ... مي فهمد

اين را كه

روز موعود بلاخره مي رسد...

-----


پ.ن: بعد از اينهمه فاصله از نوشتن، تنها اين سبك بي نام و نشون به دردم مي خورد.


 

 

 

 

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من

 

 

میخواستم، تجلی واژه های بی پایان باشم

آرام

صبور

مهربان...

نه برای تو، نه برای شما

برای خاطر خوب بودن!

برای آبروی خیس دعا،

برای شب های بی خوابی،

نمی دانستم نماد می شوم، نماد آرامش، صبوری، مهربانی...

نمی دانستم نقاب تلخ لبخند می شوم

و از حقیقتم تنها یک سایه می ماند،

                          که گویی توهم است!

 

 

 

 

گاهی

 

 

گاهی گمان نمی کنی ومیشود

 

               گاهی نمیشود که نمیشود

 

                      گاهی هزاردوره دعا بی اجابت است

 

                                  گاهی ناگفته قرعه بنام تومیشود

 

                                                   گاهی گدای گدایی وبخت نیست

 

                                                               گاهی تمام شهرگدای تومیشود...

 

 

پ.ن۱: من حتی با دیدن سنگفرشهای رنگ و رو رفته،

 اتوبوسهای درب و داغان،

 هوای خوب، هوای بد..

 حتی با شنیدن، دیدن، راه رفتن، حتی با "همه چیز" دلواپس میشوم!

ببین، این یاد، چه ماهرانه، تمام لحظه های مرا شرطی کرده است..

 

پ.ن۲: میخواستم یکی از خط خطی های خودمو بذارم، اما این شعر بیشتر شرح حالم بود.

 


 

وقتی میخواستم دونه ی آخر بافتنی رو گره بزنم،

 یه هدیه برام رسید،

 قشنگترین بافتنیه زندگیم، ظاهرش از اونی که روز و شب بافته بودم قشنگ تر بود.

موندم تو یه برزخ،

 که به "زحمت و وقتی که گذاشتم" وفا کنم

 یا به "هدیه ی بی وقت، که یه عمر حسرتشو میخوردم..."


 

 

این روزها

 

 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
- از تو چه پنهان -
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم،
 حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است ...

 

 

پ.ن: شعر (رفتار من عادی است) نوشته قیصر امین پور

پ.ن: عشق و خیانت سریعتر از من میدویدند، گمان میکردم از من جا مانده اند، اما همان جا، پشت یک نفس تازه کردن ابلهانه، در کمین بودند... 

پ.ن: ما همه مثل همیم، فقط به شکلهای متفاوتی حقیقتهای تلخمان را بروز میدهیم.

 

 

به نگاه اشکبار تو...

 

 

نماد تکیه گاه من، دگر جز این سراب نیست

                            به هر طرف که سو کنم، جز این نمای ناب نیست

 

تو میروی و میروی، تمام من همین شده

                                 برای دیدنت دگر، امید من به خواب نیست

 

چه خالی است جای تو، در این بلند آرزو

                                 ببین خمیده قامتم، که از تو یک جواب نیست

 

بهار آمده ولی، شکنجه است برای من

                                 که ساقی فلک تو را، خیال یک شراب نیست

 

تمام این بهانه ها، تقاص دوری تو است

                                 بیا به جان پاک تو، که حق من عذاب نیست

 

نگاه من بسوی تو، ترانه ام برای تو

                                 سلامت و بقای تو، جز این مرا خیال نیست

 

 

 

 

پ.ن: تحفه ایست که باز نخواهد شد، میدانم، و هرگز تو را خوشنود نخواهد ساخت،

       کاش میدانستی از این بودن نابود شده ی تو چه دلگیرم....    

                                                                  من امشب برای تسلی خودم سرودم.

 

 پ.ن: لبخندهای گس و بی روحت هیچ وقت،  این خلا را پر نمیکند....هیچوقت!

 

  

 

 

هیچ میدانی چرا چون موج


درگریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟


- زان که بر این پرده ی تاریک


این خاموشی نزدیک


     آنچه میخواهم نمی بینم


         وآنچه می بینم نمی خواهم

 

                                                                                           (شفیعی کدکنی)
 

 

 

پ.ن: دکتر علی شریعتی:

مرد ها در چار چوب عشق٬  به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬  تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن  ٬ احساس می کنند مردند.  تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده  ٬  پست تر از یک سگ ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش  گدایی میکنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد  ٬  به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان  آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو  میکنند...

 

پ.ن: هر روز در گذر جو، آرمانهایمان را سر میبریم و چه تلخ... چه تلخ، که به این مفتخریم...

 

پ.ن:عجب فاجعه ی انکار ناپذیری، دلم برایت تنگ شده!

 

پ.ن: نه! من کوچک و بزرگ نمیشوم              

                   این تو هستی که گاه نزدیک میشوی و گاه دور.. 

 


 

به یاد کلاسی ماندگار

 

...`شازده کوچولو رو سبزه ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه کن.

آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.

روباه گفت: -سلام.

شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.

صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...

شازده کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: -یک روباهم من.

شازده کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: -نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می خواهم.

اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی؟

شازده کوچولو گفت: -پی آدمها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟

شازده کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

-ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار

روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میان

همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.

شازده کوچولو گفت: -کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده

باشد.

روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.

شازده کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره ی دیگر است؟

-آره.

-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

-نه.

-محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟

-نه.

روباه آه کشان گفت: -همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همه ی مرغها عین همند همه ی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!

شازده کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی

پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم. روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می تواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!

شازده کوچولو پرسید: -راهش چیست؟

روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می گیری این جوری میان علفها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تاکام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سؤِتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی. فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.

روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن.

آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.

شازده کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که

باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه ها بَرّه کشانِ من است:  برای خودم گردشکنان می روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت

کنم.

روباه گفت: -همین طور است.

شازده کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

روباه گفت: -همین طور است.

-پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنی با

هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‏مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری

هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر.  او را دوست خودم کردم و حالا تو

همه ی عالم تک است.

گلها حسابی از رو رفتند.

شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی شود مُرد. گفتوگو

ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون

فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با

تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست شبپره بشوند) ، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاری ها یا خودنمایی ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت: -خدانگهدار!

روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی بیند.

-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف

کرده ام.

روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای

نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.__

 

 

 

پ.ن: قسمتی از کتاب شازده کوچولو نوشته ی آنتوان دوسنت اگزوپری

 

پ.ن: دیروز استاد عزیزمو بعد از مدتها توی راهروی دانشکده دیدم.

بعضی روزا، اول کلاس قسمتهایی از کتاب شازده کوچولو رو میخوند.

 

پ.ن: هزاران دقیقه را از دست میدهیم و فقط برای گرامی داشتن یک دقیقه شبی را جشن میگیریم، ما آدمیان همیشه در تضاد بوده ایم!

 

 

 

چرا اینجا؟

 

 

من از تبار ناشناس آدمیزادم

 

سیب نخورده.!! بر زمین کهنه افتادم!

 

او خورده سیب سرخ حوا را.. نمیدانم

 

تاوان نافرمانیش را من چرا دادم؟

 

با جرم بی جرمی.. ریاضت میکشم اینجا

 

آمد به پیش چشم خونم، جد و آبادم!

 

حالا گرفتم سیب خوردم، خون نخوردم که!

 

بس کن خدایا........ مزه اش هم رفته از یادم!

 

وقتی که با زور آمدم زندانی جبرم!

 

فرقی ندارد، من اسیرم یا که آزادم

 

بیچاره بر شیطان هزاران سال عبادت کرد

 

با یک خطا اخراج؟!... ای فریاد و بیدادم!

 

من سنگ شیطان را چرا بر سینه میکوبم؟!

 

لعنت به شیطان.. فتنه بر حوا و بر آدم...!

 

 

 

پ.ن: شاعرش آقایی با اسم مستعار عرفانه.

 


 

پ.ن: آری، این چنین است رسم مرداب، کمی که بایستی، غرق میشوی...

                                                                                                     و تو مردابی عشق 

 

 

برای لحظه های امروز...

 

 

 

نگاه کن!

 

که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود

 

چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود

 

نگاه کن!

 

تمام هستیم خراب میشود

 

شراره ای مرا کام میکشد

 

مرا به اوج میبرد

 

مرا به دام میکشد

 

نگاه کن!

 

تمام آسمان من پر از شهاب میشود

 

نگاه کن!

 

من از ستاره سوختم

 

لبالب از ستارگان تب شدم

 

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

 

ستاره چین برکه های شب شدم....

 

 

 

پ.ن:

سروسامان جهان بی سروسامان شده است

سروسامان بده این بی سرو سامانی را 

 

پ.ن: شاید سخت ترین دوراهی این باشد که مجبور شوی بین شعارهای آرمانیه دلنشین و زندگی واقعی یکی را برگزینی و بدانی...

که با هر انتخاب تو دلی میمیرد!

 

 

دنیای ما

 

 

 

تو از اتفاق آمده ای

از موسیقی طربناک خیال

من وتو راهی را برگزیده ایم

که خاطرات را دور میزند...

و درست به سمت بی وزنی پر میکشد

این راه توانایی آن را دارد 

که از تمام دیروزهامان

بگذرد

 و در گوشه ی کنجی

 جایی دورتر از

 دنیای صورتک ها و سیاست ها

 خ و ش ب خ ت ی را

 مزه مزه کند..

 این راه به هدفمندی تواناست!

 و به طویل بودن شهره...

 این راه، راه ماست

 

 

 

 

پ.ن: نه، این یه شعر نیست! فقط یه نوشتست.

 

پ.ن: من میفهمم و تو نیز،امروزها از نوشتن همین ما را بس!

 

پ.ن: آنقدر سکوت را بلعیدم که مسموم شدم!

 

پ.ن: شنبه باز دانشگاه...

 

 

آرزوهای کفن پوش

 

 

 

دلم یک ساعت باران میخواهد

و کفشهای پنج سالگی ام را

که با شوق هفت سالگی

پشت نیمکتهای دوازده سال نخود سیاه بنشینم!

من اعتقاد نه سالگی ام را میخواهم

که تنها ارث پدرم است.

و اینجا با قیمت بالایی دادو ستد میشود!

راستی

شرم سیزده سالگی کجا گم شد؟!...

 

 

میخواهم با حماقت پانزده سالگی

گشتی بزنم

و در هفده سالگی

به راحتی

 درست در نقطه ی شروع

احساس آخر خط بودن را تجربه کنم...

نهایتا برای نوزده سال دلتنگی

سالگرد آرزوهای کفن پوش را

ورق بزنم

و شعر کودکی هایم،

آغوش مادرم

را زمزمه کنم

 

 

 

پ.ن: این جملات بی وزن حاصل یه شب گرم تابستونیو یه ذهن خستست!

 

پ.ن:شكسپير : خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.

 

پ.ن: برای احساست که درگیر قالب محیط شد، شرمگینم.

 

پ.ن: درک کردنت بزرگترین آرامشه، هیچ وقت دریغش نکن.

 

 

 

برای پاک ترین نگاه

 

 

کودک خواهر من ،


نونهالی ست که من می بینم ،


 می کشد قد چو یکی ساقه سر سبز گیاه

 .
او چه داند که چرا


 باغ بی برگ و گیاه


 از درختان تنومند تهی ست


 او به من می گوید 

 چه کسی با تبر انداخته است


این درختان را بی رحمانه


او به من می گوید :


باز در باغ درختان تنومند و قوی

 

                                                خواهد رست ؟
من باو می گویم :


من نهالی بودم


که مرا محنت بی آبی در خود 
                                         _  افسرد .

 می توانی فردا


 توتنومند درختی باشی 


 او نمی داند ، اما 


 ریشه را با تیشه

 
صحبت از الفت نیست


 کودک خواهر من


نو نهالی ست که در حال برآورد شدن است


من باو می خواهم _


سخت هشدار دهم _ می ترسم


هیبت تیشه اش افسرده کند


 کودک خواهر من


غرق در بی خبری ست

 

حمید مصدق

 

 

 

 

پ.ن: پرنیان کوچولو امروز دو ساله شد، عزیزترینم تولدت مبارک

 

پ.ن: وبلاگم هم دو ساله شد!

 

پ.ن: ؟! گاهی سکوت بهترین همنشین است.

 

 

 

فصل جدید من

 

 

 

مگر پروانه هم چون عنكبوتان، لانه اى از تار مى بافد؟!

 

كه من در بند تار عنكبوتى سخت زيبايم!..

 

تقلا بهر رفتن نيست!

 

تفاوت ميكند اين بار...

 

حقيقت در لباسى زشت، با من گرم گفتار است

 

نه تار عنكبوت است اين!

 

سه تار نيمه ی شب هاست...

 

نميبينى كه دل را ميربايد عين زيبايي؟!

 

نميبينى سكوتي  گشته رؤيايى؟!

 

سكوتم شادتر گردد،

 

اگر پروانه ام يك دم،

 

ببافد جان من را سخت با جانش

 

بپيچد سخت در تارش

 

اگر اين ماجرا پايان اين مخدوم خواهد بود،

 

خدا را شكر بايد گفت!

 

زمين را پاس بايد داشت!

 

ز حد عشق،

 

بايد در گذشت

 

و

يافت،

 

اصل لايزال زندگانى را...

 

 

پ.ن: این شعر نو رو آپ کردم چون حس خوبی داشت، از خودم نیست.

 

پ.ن: دیروز عروسی یکی از دوستای قدیمی بود، امیدوارم خوشبخت باشی فاطمه

 

پ.ن: سه شنبه به لطف مریم رفتیم تنگه واشی... چقدر خوب بود.

 

پ.ن: این انتظار آخر مرا به دار می کشد!

 

 پ.ن: شبا مثل قدیم فقط شعر میگم...

 

 

بی رنگی

 

 

 

این روزها صدا و رنگ باید با هم باشد

 

اگر رنگت مجذوبشان کرد

 

صدایت بلند

 

و در غیر این صورت، لالت می کنند

 

این است قصه ی خاموشی من

 

که دیگر نه صدایی مانده

 

و نه تصویری

 

فقط گاهی به زبان اشاره

 

اظهار بی رنگی می کنم!

 

 

 

پ.ن: به یاد او که روزگاری گفت: به گوینده نگاه نکن، حرف را در نظر بگیر!

پ.ن: زیباترین آوا، ز بی رنگی آب است

پ.ن: تنها ادعایم نادانیست!

پ.ن: به قول حافظ:

 خاک بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور  

    با خاک کوی دوست برابر نمیکنم...

 

 

 

واقعیت

 

 

 

« هنوز ديروزها

پرسه مي‌زنند اين پيرامون

فراموشي مي‌آيد پاورچين

خيمه‌اش را برپا مي‌كند خاكستري

و هربار آتش مي‌گيرد چادرش

از شعله سبز يك ياد.» 

 

 

پ.ن: این شعر نو از خودم نیست.

 

پ.ن: فورجه ی ترم شروع شده...

 

پ.ن: واقعا بیچاره پشت کنکوریا ! بدترین و بیهوده ترین روزاتونه.

 

پ.ن: هیچ استثنایی وجود ندارد، ما هم درگیر تکرار میشویم،،، نه؟!

 

 

 

دریا

 

 

 

 

در ديدگاه من

 

درياست آسمان و ندارد كرانه اي

 

جز بي نشانگي

 

از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي

 

گفتم شبي به خويش:

 

اين آسمان پير

 

بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام

 

دنبال ناخداست

 

پس ناخدا كجاست؟

 

در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:

 

درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست"

 

 

 

 

 

 

پ.ن: کمی گیج شده ام، همه چیز علامت سوال است بدون دونقطه ی پاسخ...

 

 

 

 

 

پازل

 

 

 

جستجو بس است

این پازل

هیچگاه تکمیل نمیشود

نکته اینست:

شاید قسمت هایی برای خالی ماندن طراحی شده

و تکه هایی برای گم شدن

با شما هستم

تکه های مفقود شده

نبودن های مزمن زجرآور

خاطرات اسیر شده

هر کجا هستید خوش باشید

آسمان بدون شما هم آبیست

خورشید هر روز می درخشد

و من هر روز لبخندی میزنم و

می اندیشم:

احتمالا شما همان تکه هایی هستید که

برای نبودن طراحی شده اید!

جستجو بس است!

 

 

 

پ.ن: خود آرام صبور من، هر چند هشت روز دیر آمدم اما... تولدت مبارک!

 

پ.ن: هفته ی پیش جشن تولد کوچیکی گرفتم. همینجا از همه ی دوستانی که اومدن تشکر میکنم مخصوصا:

 

پ.ن: لطفا نوشته هایم را به حساب خودت واریز نکن! دیگر کسی جز خودم مالک آنها نیست!

 

 

 

که میگوید؟

 

 

 

که میگوید زمستان سه ماه طول دارد؟

زمستان من با تمام بی برفی اش سالها طولانی شد

و بهار...

و بهار درست هنگامی رسید که دیگر به آمدنش امید نداشتم

همیشه همینطور بوده و خواهد بود

این تنها قانونیست که استثنا ندارد

که میگوید دیر آمدن اهمیتی ندارد؟

کِی آمدن مهم تر از آمدن است

این را درست در همین زمستان باور کردم

بگذار از تمام دیگران و گفته هایشان فاکتور بگیرم!

هر کس هرچه میخواهد بگوید،

امروز بهار من است

 

 

 

پ.ن: امیدوارم به جای اول سال آخر سالمان را جشن بگیریم! سال نو مبارک

 

پ.ن: تو راست میگفتی زیادی بود... امروز این را میفهمم

 

پ.ن: همین چند روز پیش آفتاب پرستی را در لباس مبدل دیدم. آنقدر درگیر رنگها شده بود که یادش رفته بود ابتدا چه رنگی بوده است! من همیشه دلم به حال فراری ها میسوزد،  آن هم اگر یک آفتاب پرست باشد!

 

 

بی بهونه

 

 

 

 

 

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری می باید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت:

هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی؛

تو بگو از ته دل:من خدا را دارم.

من و سازم چندی است که فقط با اوئیم 

 

 

صدایت غرق خوبی هاست

در این تنهایی غمگین صدایم کن

برای شعرهای آشنای من صدای تو هزاران سطر جا دارد

سکوتت را  نمی خواهم صدایم کن

 

 

 

پ.ن: دوستان دیروز، امروز آشنا و آشنایان دیروز، دوستان امروزند...

پ.ن: دانشگاه رو با یه جشن مختصر خودمون برای خودمون تعطیل کردیم.

پ.ن: فردا مسافرم... یه جای دور... قطار برای من پر از خاطرست!

 

 

بیا شروع کنیم

 

 

 

 

سلام

امروز با استاد پ.ح کلاس داشتم. ولی یکی از دوستان اصرار داشت که بریم بام تهران و تلکابین سوار شیم و طعم برف و برای یه بارم که شده توی این زمستون بچشیم... اولش هیچجوری نتونستم خودمو قانع کنم که کلاس استاد خوبمو نرم.... اما ترسیدم. از اینکه این کلاس هم بشه یک عادت و من این روزا از هر عادتی فرار میکنم...

خلاصه ما هم رفتنی شدیم... و بعد از مدتها اون بالا برای چند ساعت به هیچ کدوم از ناراحتیا... دلتنگیا فکر نکردم. تا زانوهامون برف بود و انگار برف بازی مثل پیدا کردن یه خاطره از روزهای برفی بود.

اون بالا احساس کردم به اونی که مدتهاست ازش دور بودم نزدیکترم. کل شهر به اندازه ی یه کف دست به نظر میرسید... و مدتی منو به فکر فرو برد که:...

 خودمان و غم هایمان و دلتنگی هایمان چه کوچکند و با تمام کوچکیشان بزرگترین نقش را به آنها داده ایم...

خلاصه همین الان رسیدم خونه و خواستم یک بارهم که شده به جای بدترین لحظات بهترین هاشو بنویسم. دوست خوبم ممنونم که امروز با من بودی مدتها بود که...

 

 

اصلاً بیا از اول دنیا شروع کنیم

دنیای خویش از همین حالا شروع کنیم

حتی بهشت گر نشد، «اینجا» بهشت ِ ما

از بعد ِسیب خوردن ِ حوا شروع کنیم

چیزی نمانده تا ته دنیا...، از ابتدا

ما آمدیم تا ته خط را شروع کنیم

یعنی بیا کنار ِ من تا با تمام ِ شوق

تعریف قصۀ خوش ِ فردا شروع کنیم

با دستهای خویش چو دریا چو آسمان

آنجا که آسمان شده دریا شروع کنیم

 

 

 

 

من نمیدانم

 

 

 

 

 

من نمي دانم

                         - و همين درد مرا سخت مي آزارد -

 كه چرا انسان ، اين دانا

                             اين پيغمبر

 چه دليلي دارد ؟

 كه هنوز

 مهرباني را نشناخته است ؟

 و نمي داند در يك لبخند 

 چه شگفتي هاي پنهان است ؟

 من بر آنم كه در اين دنيا

 خوب بودن به خدا ، سهل ترين كارست

 و نمي دانم

 كه چرا انسان

                                تا اين حد

                                با خوبي

                                                                    بيگانه است

                                                                                            و همين درد سخت مرا مي آزارد .

 ( فريدون مشيري )

 

 

 

 ...

 

 

پ.ن:

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

 

پ.ن: امروز دربند، تلسکی، دوستان، دیزی، کمی خنده.... امروز برای چند لحظه بدیهای دیروز را از یاد بردم...

 

پ.ن: این شعر فریدون و برای کسی گذاشتم که نه گذرش به این وب افتاده و نه خواهد افتاد ... اما وقتی این شعرو خوندم ناخوداگاه به یادش افتادم... کسی که دوست نبود و دوستی کرد...

 

 

دلم برای کسی تنگ است

 

 

 

 

 

دلم برای کسی تنگ است ...

                               که چشمهایش را...

                                             به عمق آبی دریا می دوخت...

                                                                                       و شعر های قشنگی چون...

                                                            پرواز پرنده ها می خواند...!

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب 

در همه حال

همیشه در همه جا

آه با که بتوان گفت؟

که بود با من و

پیوسته نیز بی من بود

دلم برای کسی تنگ است...

                                                      که آمد!

                                                                                 رفت!

                                                                                                          و پایان داد...

 کسی ....

                                 کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود!!!!!!

 

 

 

پ.ن: خواب اصحاب کهف قصه ی تکراری ماست.... ما همانیم که در غار دلت پوسیدیم!

 

پ.ن: نطق ما گره ی کور نخورده... همین روزا باز میشه..

 

پ.ن: به قول پریسا استاد عزیزم: ( باید اهلی شویم... و اگر میدانستید با اهلی شدن به چه آرامشی میرسید از همین امروز شروع میکردید... )

 

پ.ن: امروز صبح زود با یه بغل گل سرخ رفتم بهشت زهرا... اونجا برای من پر از آرامشه

 

  

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 

 

 

این همه سرخ و سفید 
این همه آبی و سبز
این همه زردو بنفش

این همه رنگ.......
        که اندازه ی غمهای منست....
 
این همه ساعت و وقت
رفتن و دیر شدن
تا ته جاده ی بنبست فلک....

و چقدر مسخره است
خنده های ته دل
شادی های شب عید

وچقدر تکراریست
صبح و بیدار شدن
خسته و زار شدن
و سلامی که فقط
از روی اجبار به لب می آید

باز هم خوردن و خواب
خواندن شعر و کتاب


من چقدر دل زده ام!
زینهمه فکر شتاب
که برو دیرت شد..!!
گل چه می خواهد ؟ آب!
من چه می خواهم ؟رنگ!




آه!! من بیزارم
از خیابان شلوغ

و چقدر رنگ شب است
حس تنهایی من
که چنین تاریک است
این همه راه؛ولی
راه من باریک است


من فقط منتظر حادثه ام
تو بیایی از در

همه چیزم را باز
بزنی
رنگ دگر...

 


 

 

 

 

پ.ن: به نظرم این شعر حس روزمرگی رو جالب به تصویر کشیده...

 

پ.ن: هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.. یک فریب ساده و کوچک، آن هم از دست عزیزی که زندگی را... جز برای او و جز با او نمیخواهی!

پ.ن:  وقتی تنها شدی... بدون خدا همه رو از اتاق زندگیت بیرون کرده تا فقط خودت باشی و خودش!

 

پ.ن:امروز روز تولد مریم دوست عزیزمه.... مریم جان تولدت مبارک!

 

 پ.ن: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.... فردا رو به همه ی کسانی که احساسشون و رفتارشون به تناسب سن و مکان... آدمای اطرافشون...و فاصله  عوض نمیشه تبریک میگم... ولنتاین مبارک

 

این خاتمه تولد من است!

 

 

 

ذهنی مشوّش است و دلی بی‌خبر

که گیسوی بی خوابی مرا بافته اند....

اینجا امن است ...

اینجا امن است و سرشار از ترانه هایی که

زمستان را به سوی بهار پس می زند

و اين تصويرهاي زود گذر

مرا به اقيانوس انديشه هاي گنگ زندگي مي کشند...

 

 

 

 

من به يك هراس

هميشه طرح های ساده و سايه های باران خورده ام را

بی دليل بر باد داده ام

بعد از اين ديگر

نه به خواب قاصدكی تعبير خواهم شد

و نه به اعتبار چند خيال رنگ و رو رفته...

 

 

پ.ن: به رنگ لباسم مینویسم!

پ.ن: روزمرگی رو به این عادت تلخ ترجیح میدم...

 

 

ماهی

 

 

 

 

هر چه تا به حال شنیده ای قبول ...

اما شاه ماهی تنگ بودن هم بد نیست ،

اگر بدانی ،
ماهیهایی که به دریا می رسند

از افسردگی می میرند...!

 .

.

.

.

 

 

پ.ن: از اول هفته ترم جدید شروع میشه! فراریم از کلاسای خسته کننده... از شوخی های بی مزه ی سر کلاسی... از آدمایی که هر جا میرم دنبالم به عنوان دوست راه میفتن!

پ.ن: این کلمه ها هستند که باعث ناگفته ماندن حرفها میشوند!

پ.ن:امروز فراموشی تنها راه باقی مانده است...

پ.ن: من هوای بارونی رو اصلا دوست ندارم، فقط هوای آفتابی خوبه...

 

 

چرا اَره؟

 

 

 

 

گلی را اگر می‌چینید

گیاهی می‌میرد

زیرا یک بار

فقط یک بار خواب تبر را می‌بینند

حالا آمده‌اید به خاطر چیدن گل سرخ

ساقه نازک گل سرخ

به خاطر کندن گل سرخ اَره آورده‌اید؟

چرا اَره؟

فقط به گل سرخ بگویید تو:هی !تو

خودش می‌افتد و می‌میرد

کشتن یک نوزاد که زهر نمی‌خواهد

با کلاشینکف که پروانه شکار نمی‌کنند

فقط به مادرش بگویید که شیر ندهد به یک قنداق

و پروانه را بگذارید لای تکه‌های یخ ...

 

 

 گل رز

 

پ.ن: این نوشته از بیژن نجدی نویسنده ی کتاب(یوزپلنگانی که با من دویده اند).

پ.ن: تولد دوست عزیزم نیلوفر مبااارک

پ.ن: دیروز امتحانام تموم شد...

 

پ.ن: امروز تست تموم شد. برگه ها بالا...

 

فریاد

 

 

 

 

من صدایم پوسید

بس که در فاصله فریاد زدم

و نگاهم در همان نقطه ی کور...

که تو رفتی

گم شد!

همه از عطر عقاقی شادند

من دلم تاریک است

آشنایی نرسیده است هنوز

هر که از کوچه ی تنهایی ما میگذرد

رهگذر است!...

 

 

 

پ.ن: شرمنده از اینکه جدیدا اینطور مینویسم. بعد از مدتها واژه ها پیدا شدند اما تلخ... مثل این روزها...

پ.ن: پارسال همیشه اینموقع با آدمایی که دوسشون داشتم میرفتیم سفر.... به زیبا ترین جای دنیا ...

پ.ن:  حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی

پ.ن : امروز دروغهایم برای خودم از همه تلختر است....

 


 پ.ن: دوستان عزیز لطفا بدون اسم و با عنوان (...) نقطه یا (!!!) علامت تعجب نظر نذارین. چون من از اینجور نظرا بیزارم. به نظرات شما هر کس که باشین احترام میذارم پس اسمتونو لطفا قبل از نظر یا انتقادتون بذارین.

 

 

زن

 

 

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم !

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ...تا رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک زنم...

 

 

 

 

پ.ن: این نوشته  از غاده السمان شاعره سوری بود. میدونم وزن خاصی نداشت. اما از رک بودن  و سطحی نگری عمیقش خوشم اومد.

پ.ن: شنبه امتحان ریاضی... هیچ وقت از سروکله زدن با سوالای ریاضی لذت نمیبرم! فلسفه با همه ی گنگیش گاهی آرامبخش تره!

پ.ن: هفته ی پیش از درد نبودنت آرزو کردم که کاش هرگز... هرگز نبودی...

پ.ن: باران را که دریغ کردی با برف چکار داشتی؟!..

 

 

 

...زمستان

 

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است

کسي سر برنيارد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند

که ره تاريک و لغزان است

و گر دست محبت سوي کسي يازي

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاين است، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديک؟

مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چرکين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آي...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تي پا خوردۀ رنجور

منم، دشنام پست آفرينش، نغمۀ ناجور

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه مي گويي گه بي گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود،پنهان است

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين

درختان، اسکلت هاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبارآلوده، مهر و ماه،  

   زمستان است

 

 

پ.ن: این شعر از مهدی اخوان که چند مصرعش حذف شده....

پ.ن: هفته ی پیش رفتم غسالخونه... تا با حال انسان رها ندیده بودم! انسان رهایی که می شورن و دورش پارچه ی سفید می کشن... چه آرامشی بود...

پ.ن: فورجه ی امتحانا شروع شده...

پ.ن: امروز آش نذری هم زدم! چند دور کوتاه به همراه اشک... همون حسی بود که میخواستم...

پ.ن: ؟!؟

 

 

وای باران باران

 

 

 

ابر خاكستری بی باران پوشانده


آسمان را یكسر


ابر خاكستری بی باران دلگیر است


و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس

سخت دلگیرتر است


ابر خاكستری بی باران


راه بر مرغ نگاهم بسته


وای ، باران


باران ؛


شیشه ی پنجره را باران شست...


آسمان سربی رنگ


من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ


می پرد مرغ نگاهم تا دور


وای ، باران


باران ؛


پر مرغان نگاهم را شست


خواب رؤیای فراموشیهاست


خواب را دریابم


كه در آن دولت خاموشیهاست


من شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم


و ندایی كه به من می گوید :


"گر چه شب تاریك است


دل قوی دار ، سحر نزدیك است "


دل من در دل شب


خواب پروانه شدن می بیند

 

 

پ.ن: این شعر از حمید مصدق که من بعضی از ابیاتشو حذف کردم!

پ.ن: امروز هم به خودم مرخصی دادمو دانشگاه نرفتم کی به کیه؟

پ.ن: چند روز پیش با یه دوست خوب حرف میزدم ... چی بیشتر از حرف زدن با یه دوست خوب ارزش داره؟

پ.ن: چند شبه دارم سعی میکنم خوابیدن و به خودم آموزش بدم! برای من هیچ کاری سختتر از خوابیدن نیست!