چرا؟؟؟

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
- خانه كوچك ما
سيب نداشت ؟

+ نوشته شده در شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷ ساعت 17:57 توسط فرزانه
|
اینجارو انتخاب کردم... که گاهی بنویسم! نه فقط حرفای قشنگ قشنگ! گاهی فقط برای احساسم، گاهی برای شادیم ... گاهی به نسبت سنم! اینجا دفتر اقتضای منه!