هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
این همه سرخ و سفید
این همه آبی و سبز
این همه زردو بنفش
این همه رنگ.......
که اندازه ی غمهای منست....
این همه ساعت و وقت
رفتن و دیر شدن
تا ته جاده ی بنبست فلک....
و چقدر مسخره است
خنده های ته دل
شادی های شب عید
وچقدر تکراریست
صبح و بیدار شدن
خسته و زار شدن
و سلامی که فقط
از روی اجبار به لب می آید
باز هم خوردن و خواب
خواندن شعر و کتاب
من چقدر دل زده ام!
زینهمه فکر شتاب
که برو دیرت شد..!!
گل چه می خواهد ؟ آب!
من چه می خواهم ؟رنگ!
آه!! من بیزارم
از خیابان شلوغ
و چقدر رنگ شب است
حس تنهایی من
که چنین تاریک است
این همه راه؛ولی
راه من باریک است
من فقط منتظر حادثه ام
تو بیایی از در
همه چیزم را باز
بزنی رنگ دگر...
پ.ن: به نظرم این شعر حس روزمرگی رو جالب به تصویر کشیده...
پ.ن: هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.. یک فریب ساده و کوچک، آن هم از دست عزیزی که زندگی را... جز برای او و جز با او نمیخواهی!
پ.ن: وقتی تنها شدی... بدون خدا همه رو از اتاق زندگیت بیرون کرده تا فقط خودت باشی و خودش!
پ.ن:امروز روز تولد مریم دوست عزیزمه.... مریم جان تولدت مبارک!
پ.ن: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.... فردا رو به همه ی کسانی که احساسشون و رفتارشون به تناسب سن و مکان... آدمای اطرافشون...و فاصله عوض نمیشه تبریک میگم... ولنتاین مبارک![]()
اینجارو انتخاب کردم... که گاهی بنویسم! نه فقط حرفای قشنگ قشنگ! گاهی فقط برای احساسم، گاهی برای شادیم ... گاهی به نسبت سنم! اینجا دفتر اقتضای منه!