من نمیدانم
من نمي دانم
- و همين درد مرا سخت مي آزارد -
كه چرا انسان ، اين دانا
اين پيغمبر
چه دليلي دارد ؟
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يك لبخند
چه شگفتي هاي پنهان است ؟
من بر آنم كه در اين دنيا
خوب بودن به خدا ، سهل ترين كارست
و نمي دانم
كه چرا انسان
تا اين حد
با خوبي
بيگانه است
و همين درد سخت مرا مي آزارد .
( فريدون مشيري )
...
پ.ن:
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
پ.ن: امروز دربند، تلسکی، دوستان، دیزی، کمی خنده.... امروز برای چند لحظه بدیهای دیروز را از یاد بردم...
پ.ن: این شعر فریدون و برای کسی گذاشتم که نه گذرش به این وب افتاده و نه خواهد افتاد ... اما وقتی این شعرو خوندم ناخوداگاه به یادش افتادم... کسی که دوست نبود و دوستی کرد...
اینجارو انتخاب کردم... که گاهی بنویسم! نه فقط حرفای قشنگ قشنگ! گاهی فقط برای احساسم، گاهی برای شادیم ... گاهی به نسبت سنم! اینجا دفتر اقتضای منه!