من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری می باید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت:

هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی؛

تو بگو از ته دل:من خدا را دارم.

من و سازم چندی است که فقط با اوئیم 

 

 

صدایت غرق خوبی هاست

در این تنهایی غمگین صدایم کن

برای شعرهای آشنای من صدای تو هزاران سطر جا دارد

سکوتت را  نمی خواهم صدایم کن

 

 

 

پ.ن: دوستان دیروز، امروز آشنا و آشنایان دیروز، دوستان امروزند...

پ.ن: دانشگاه رو با یه جشن مختصر خودمون برای خودمون تعطیل کردیم.

پ.ن: فردا مسافرم... یه جای دور... قطار برای من پر از خاطرست!