مگر پروانه هم چون عنكبوتان، لانه اى از تار مى بافد؟!

 

كه من در بند تار عنكبوتى سخت زيبايم!..

 

تقلا بهر رفتن نيست!

 

تفاوت ميكند اين بار...

 

حقيقت در لباسى زشت، با من گرم گفتار است

 

نه تار عنكبوت است اين!

 

سه تار نيمه ی شب هاست...

 

نميبينى كه دل را ميربايد عين زيبايي؟!

 

نميبينى سكوتي  گشته رؤيايى؟!

 

سكوتم شادتر گردد،

 

اگر پروانه ام يك دم،

 

ببافد جان من را سخت با جانش

 

بپيچد سخت در تارش

 

اگر اين ماجرا پايان اين مخدوم خواهد بود،

 

خدا را شكر بايد گفت!

 

زمين را پاس بايد داشت!

 

ز حد عشق،

 

بايد در گذشت

 

و

يافت،

 

اصل لايزال زندگانى را...

 

 

پ.ن: این شعر نو رو آپ کردم چون حس خوبی داشت، از خودم نیست.

 

پ.ن: دیروز عروسی یکی از دوستای قدیمی بود، امیدوارم خوشبخت باشی فاطمه

 

پ.ن: سه شنبه به لطف مریم رفتیم تنگه واشی... چقدر خوب بود.

 

پ.ن: این انتظار آخر مرا به دار می کشد!

 

 پ.ن: شبا مثل قدیم فقط شعر میگم...