دلم یک ساعت باران میخواهد

و کفشهای پنج سالگی ام را

که با شوق هفت سالگی

پشت نیمکتهای دوازده سال نخود سیاه بنشینم!

من اعتقاد نه سالگی ام را میخواهم

که تنها ارث پدرم است.

و اینجا با قیمت بالایی دادو ستد میشود!

راستی

شرم سیزده سالگی کجا گم شد؟!...

 

 

میخواهم با حماقت پانزده سالگی

گشتی بزنم

و در هفده سالگی

به راحتی

 درست در نقطه ی شروع

احساس آخر خط بودن را تجربه کنم...

نهایتا برای نوزده سال دلتنگی

سالگرد آرزوهای کفن پوش را

ورق بزنم

و شعر کودکی هایم،

آغوش مادرم

را زمزمه کنم

 

 

 

پ.ن: این جملات بی وزن حاصل یه شب گرم تابستونیو یه ذهن خستست!

 

پ.ن:شكسپير : خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.

 

پ.ن: برای احساست که درگیر قالب محیط شد، شرمگینم.

 

پ.ن: درک کردنت بزرگترین آرامشه، هیچ وقت دریغش نکن.