گاهی
گاهی گمان نمی کنی ومیشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزاردوره دعا بی اجابت است
گاهی ناگفته قرعه بنام تومیشود
گاهی گدای گدایی وبخت نیست
گاهی تمام شهرگدای تومیشود...

پ.ن۱: من حتی با دیدن سنگفرشهای رنگ و رو رفته،
اتوبوسهای درب و داغان،
هوای خوب، هوای بد..
حتی با شنیدن، دیدن، راه رفتن، حتی با "همه چیز" دلواپس میشوم!
ببین، این یاد، چه ماهرانه، تمام لحظه های مرا شرطی کرده است..
پ.ن۲: میخواستم یکی از خط خطی های خودمو بذارم، اما این شعر بیشتر شرح حالم بود.
وقتی میخواستم دونه ی آخر بافتنی رو گره بزنم،
یه هدیه برام رسید،
قشنگترین بافتنیه زندگیم، ظاهرش از اونی که روز و شب بافته بودم قشنگ تر بود.
موندم تو یه برزخ،
که به "زحمت و وقتی که گذاشتم" وفا کنم
یا به "هدیه ی بی وقت، که یه عمر حسرتشو میخوردم..."
اینجارو انتخاب کردم... که گاهی بنویسم! نه فقط حرفای قشنگ قشنگ! گاهی فقط برای احساسم، گاهی برای شادیم ... گاهی به نسبت سنم! اینجا دفتر اقتضای منه!